| ||
|
احساس دلگشادگی می كنم
می خواهم آنقدر دور شوم تا شاید شاید دلم برای كسی تنگ شود حتی خودم زندگی در من بوی گند می گیرد و من با عطر كذایی خود هر روز آن را خوشبو می كنم تا مبادا مبادا كسی از بوی گند زندگی من گریزان شود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/28ساعت 0:16 توسط الهام |
|
|
من اگر بر سجاده ای كه تو بر آن بوسه زده ای حاجت بخواهم و آن هم تو را از خدا بخواهم دوستم داری ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/03/05ساعت 1:23 توسط الهام |
|
|
نه از اقامت هميشگي ات در من شكايتي دارم
نه از تكان خوردنت در دست ها و مژه ها و انديشه ام با تو لجبازي نمي كنم...! ميدانم كه رويايت بي حرارت عشق من ميميرد بي امتداد بازوان من ابعاد مشخصي ندارد من تمام زوايا و خطوط توأم و تو آفريننده من با تو لجبازي نمي كنم ....! پي انگشتانم مي گردم پي شعله كبريتي و كلمه اي كه در هيچ دفتر عاشقانه اي نباشد باران كه به پنجره مي زند جاي خاليت بزرگتر ميشود اما !! تو به ديدنم نمي آيي .....
پ.ن : تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه اون وقتش توی سرم کوره روشن کردند.. پ.ن : مردن چقدر حوصله می خواهد بی آنکه در سراسر عمرت یک روز یک نفس بی حس مرگ زیسته باشی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:18 توسط الهام |
|
|
با توام با تو خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است با توام با تو خدا یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟ من که هرجا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج بدوید یک دل مجانی قیمتش یک لبخند به همین ارزانی هیچ وقت اما ....
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید
با توام با تو خدا پس بیا این دل من مال خودت من که دیگر رفتم اما.... ببر این دل را دنبال خودت.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/01/25ساعت 1:20 توسط الهام |
|
|
هواي دلم ابري است هوا هواي توست هواي برفي ...!! من ، تو و دلي يخ زده از برودت سرماي هواي هر چه نبودنت ملحفه مي پيچم دور دل سوز سرما بيش از اينهاست بیش از اینهاست.....!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/11/08ساعت 16:18 توسط الهام |
|
|
(من هنوز زنده ام اما تا مرگ راهی نیست.....)
از غم دوست در این میکده فریاد کشم داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم
(( وعده دیدار به لحظه نزول دیوان نگاه تو )) الهام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/07/11ساعت 14:33 توسط الهام |
|
|
مي روم خسته و افسرده سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما دل ديوانه و شوريده خويش
در شهري كه عوضي راهم داده است
پ.ن: در زير پايم جايي براي ايستادن نيست به جاهاي عميق رسيده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/06ساعت 11:42 توسط الهام |
|
|
هر شب تکه تکه شعرهای کهنه را کنار هم می چینم و باز هم به ای حقیقت تلخ می رسم که : تو هم با من نبودی...!!
پ.ن : بد قول عزیز من هنوز شعرهای مرا می خوانی؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/06/19ساعت 14:16 توسط الهام |
|
|
حسی برای تولد دوباره در من نیست
هیچ تلاشی برای دوباره ماندن نیست چون آن مرغ اسیر در قفس که هیچ آرزوی پر زدن در سرش نیست بوی کافور و طعم خاک مرده میگیرد تنم هیچ هوای زنده شدن در سرم نیست چه شب نامبارکی است امشب هیچ شوقی برای مبارک شدن نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/05/24ساعت 10:50 توسط الهام |
|
|
امروز با سبدی تهی از الفبا آمده ای
در مرور من شتاب مکن همه خویش را برایت زمزمه خواهم کرد آرام آرام از کودکی (الف) تا کهنسالی (ی) اما .... فردا با سبدی لبریز از من
کجا خواهی رفت...!!؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/05/07ساعت 19:1 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
و حالا بی هیچ امیدی به تداوم
دوست داشتن را مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما و یا دیگران تذکر بدهند!! تذکر یعنی: یادآوری و یادآوری یعنی:تکرار و در کتاب گناهان کبیره , برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تجربه هایش باشد ؟!! |
| پیوندهای روزانه |
|
حسین پناهی دکتر علی شریعتی فروغ فرخزاد ایجاد وب سایت سهراب گوگل آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|